|
مرا ندیده بگیریدو بگذرید از من/// که جز ملال نصیبی نمی برید ازمن
|
عمری است در معمله ها گیر کرده ام
خود را به دست خودم پیر کرده ام
وسالها برای رسیدن به تو به عشق
در گفتن « سلام » کمی دیر کرده ام
باید برید از همه قید و بند ها
از کاش های نباید و از می شدند ها
از سطر سطر زندگی تلخ و یک نواخت
از هر چه بد بیاری و از نیش خند ها
من ، باید آب و خاک خودم را عوض کنم
این خانه و پلاک خودم را عوض کنم
نه اینکه قید زندگیم را ...... از این به بعد
با مردم اشتراک خودم را عوض کنم
■■
آقا بلیط یک سفره ......هر کجا که شد
یک صندلی تک نفره ......هر کجا که شد
هر چند سمت و سوی دلم نا مشخص است
باید پرید بالاخره ......هر کجا که شد
من عاشقم ، ولم ، خودمم با دلم ، همین
دنبال عشق ، دربه در ......هر کجا که شد
دنبال یک نگاه که در خواب دیدم و
مسخ اش شدم ، شدم حشره .
......هر کجا که شد :
دور از تو در خیال خودم زندگی کنم
هر لحظه در مجال خودم زندگی کنم
مثل خود تو مال خودم باشم دلم
تا مدتی به حال خودم زندگی کنم
در فصل ایده آل خودت زندگی کنی
در فصل ایده آل خودم زندگی کنم
عمری به اختیار خودت هرکجا که شد
در جبر و احتمال خودم زندگی کنم
با « عشق » این حقیقت تلخ جهنمی
در قصه رئال خودم زندگی کنم/.
*********************
شعرهای تو هم که مثل خودت ، ساده و تلخ و مست والکلی اند
از همین خنده ، لهجه شرجی میتوان حدس زد که بابلی اند
چشم هایت که بوی شالیزار بوی نارنج میدهد ؛ وقتی
خواه ناخواه ، با صمیمیت ، هی مرا رنج میدهد ؛ وقتی
تو به من خیره می شوی من هم در خودم ذره ذره می میرم
نکند عشق در میان باشد ، در خودم سخت درد می گیرم
راستی حال آسمان آنجا ، باز هم ابری است می بارد ؟
دل به دریا زدن به عشق کسی ، تا دم مرگ رونقی دارد ؟!
خب ؛ کمی از خودت بگو شاعر ، از کمی غم بدم نمی آید !
آدمم درد زاده ام از شعر ، چه بگویم بدم نمی آید
غزل تازه ای بخوان ، مستی باز می خواهد از سرم بپرد
با دو سه پیک دیگرت ساقی ، شاید آن دور دست ها بپرد :
دل من با تو بی خیال همه دست در دست یک پری در موج
غرق در چشم های طوفنی ، خلسه در رقص آذری در موج
دل من با تو مرد مردانه ، پیش این بادهای هر جایی
عاشق سینه چاک و لوتی و مست ، توی دنیای دیگری در موج
زمدگی در پناه یک آغوش منگ و ژولیده تا سحر سرخوش
نه ، تصور بکن چه می چسبد خواب ها روی بستری در موج
خواب ها در کنار یک همزاد ، هم نفس با نفس نفس هایی....
.... که شبیه اند به : لالالالا لالالالای مادری در موج .
مثل یک تابلو تماشایی است : ماه دریا نه ! سخره ها هم نه !
بلکه زیبایی تنت ، مثل گل سرخ شناوری در موج
تو خودت نیستی فرشته شدی با چنین رقص – ها – خدا را هم
می توانی به پایکوبی و رقص به تماشا بیاوری در موج .
■■
دل میزند به دریاها ؛ روزی از روز ...... نه همین امشب
میکشد ، می کشد مرا بابغض ، هی به دنبال یک پری در موج
دل من سخت درد میگیرد ؛ ناگهان توی شعر می میرد
تا به من خیره می شود یک مرد دست در دست دختری در موج
یئریم یوخدو بو دونیادا
اورگییندن سورا
گوزلریندن سورا
الریندن سورا
نئیله ییم کی
سن یاشایئش پایئم سان
سن تراژیک رومانلاریمین
ایئتن سئوگی موسافری سن
■■■
پاپریسیم قورتولمامیش
گل قورتار منیم اولوم رومانی می
سن سیز نفسلریم بوغور منی /.
باز با چشم های معصومت ؛ زل زده به چه چیز می خندی
از من پاپتی چه دیدی : هی ، دل به من، به چه چیز می بندی
من خودم نیستم که می بینی ، سالها سالها عوض شده ام
سمت و سوی دلم مشخص نیست ، مثل جغرافیا عوض شده ام
تو اگر هم / جهان من باشی ، مثل من بی دلیل خواهی مرد
سر میز نهار ، با وحشت ، جنگ را سرد و گرم خواهی خورد
یک سئوال مزخرف دیگر : ها راستی میانه ات با خون ....
با کمی قرص ..... یا کمی .... اصلا ، آخرین شام ایدز یا طاعون
راستی پس چرا نمی خندند ، چشم هایت که شاعران صلح .....
پس چرا باز پر نمی گیرند ، چشم هایت کبوتران صلح .
بگذریم ! از زمین شبیه همه ؛ چند روزی به ماه برگردیم
بعد با یک سقوط ، با کله ؛ به وطن _ قعر چاه _ برگردیم !!
■■■
هی : تو هم توی بحث شرکت کن ، چشم هایت گواهی آدم ....
شرط یا جبر ؛ نا گزیری به راه هایی که راهی آدم ....
_ بگذریم ؟!
_ از چه چیز ، آزادی ؟ از خدایان مرده دیروز
یا از این آیه های ” باید “که سند بی گناهی آدم ....
■■
شب هفتم ، هبوط یا تبعید .... سکته ناقص جهان / کامل شد ؛ ↓
و دو چشم بهشتی محجوب ( عاشق اشتباهی آدم . )
خیر و شر ( آه ) از کدامی تو ؟ نا گزیر کدام اجدادی ؟
من که از نوع دوم ام دردی! از تبار تباهی آدم ؛ از همان درد های مزمن که ↓
مثل مور و ملخ ، سپید و سیاه
دسته دسته شدند و سر به هوا
بی جهت از نواحی آدم .....
پا شدند و به خاک پاشیدند .
[واقعا نی / چه راست گویی بود ! ]
چند قرنی گذشت تا روز ِ..... امتحان شفاهی آدم .....
رد شدیم و جهان به هم پاشید !؟ نسل ها پشت هم سادیسمی شد
بعد در اصطلاح ما و شما : غرب وحشی ، مدرن ”ایسمی “ شد
و مشخص نشد ” خدایی هست “ توی آرشیو ”ایسم ها “ مرده ؟ !!
[ باز که خنده هات می بارد ، مثل گل برف های پژمرده ! ]
بیر گون گئلر
آداخلی آدیم
دوئشر سوسوت گوزلروین یادینا
دووار
به
دووار
دیئر گوله گوله
منده گئدیم
منده کوچدوم
بو یالانجی جیرتدان لارین دونمیش گجه لریندن ...
جهنمین ایستی قوجاغینا .
آمما گولوم
ذقوم دا آلما گئتیرر
شیطان گوزلرین گولومسنسه
قاراآدیما .
قرار بود همیشه دچار هم باشیم
در اوج شادی وغم در کنار هم باشیم
به خوبی و بدی زندگی بخندیم و …
دو عاشق ابدی ، هم قطار هم باشیم
جهان کوچکمان را کمی قدم بزنیم
به روی فاصله ها خط به خط قلم بزنیم
و به سلامتی عشق ، استکان ها را
پر از سلام و جنون لب به لب به هم بزنیم
قرار بود به قولش عمل کند اما …
مرا به شاعر چشم اش بدل کند اما …
مرا که یک غزل نیمه کاره ای بودم
دو سه شبه بسراید ، غزل کند اما …
… دلش نخواست که حتی عروسک اش باشم
همیشه در بغل دست کوچک اش باشم
مرا به دفتر نقاشی اش رها کند و
سری بلند کنم بادبادک اش باشم .
به زیر قولش خودش زد مرا گذاشت کنار
میان خاطره ها سال ها گذاشت کنار
شبیه کاغذ بی خط ضربدر خورده
مچاله کرد ، مرا جابه جا گذاشت کنار
و بی دلیل برای ادامه دادن من
سرنگی از نفس اش ، از هوا گذاشت کنار .
خوشم که داش آکل داستان او بودم
مرا در آخر آن ماجرا گذاشت کنار؛
خوشم ساپینگه ی تنهای داستان هایم
عروس هر دو جهان شد و با گذاشت کنار …
… تمام کرد غزل های شاعری را که
به عشق خنده او ، شعر را گذاشت کنار ؛
و بی بهانه خودش را به دست باد سپرد /.

تقديم به احمد باطبي عزيز
بی محکمه بدون قاضی و پرونده در سکوت
جندین جند سال برایت بریده شد
حق با تو بود و پیرهن خونی ات ُ ولی
در خاتمه گلوی صدایت بریده شد
یک مدت انفرادی و سین جیم و اعتراف
تهدید ها شکنجه شده هدیه تو بود
شبها سکوت تلخ اوین ِ میله هاي سرد
هم درد زخم های تو و گریه تو بود
اما دلت فراتر از آنجا تمام وقت
با زخم های روح و تن اش بال میزد و ...
کوچه به کوچه ِ خانه به خانه ُ در آسمان
در چشم ابری وطنش بال میزد و ...
عاشق تر از همیشه به فردا امید وار
در سینه تو گوشه دیوار می تپید
همراه با ترانه آزادی وطن
با بغض مردم بیدار می تپید .
***
آن عكس و نامه ِ داغ ترین سوژه یادت است ؟
آن روز ها تورا همه به سینه میزدند
تو قهرمان حادثه کوی می شدی
جز اعتراض عکس تو ؟!! عکسی نمی زدند !!
البته افتخار به تو حرف دیگری است
صحبت سر بریده گل میخرند بود
آن سوی آب ها که عدالت فروشی است
بحث هزار و سیصد و هفتاد و جند بود .
**
کار از شعار دادن و نفرین گذشته است
این سرزمین شده من و مای نمایشی
بازار داغ خوشه و شانه ـ و نسل بعد
قربانی معامله های نمایشی
اینجا سکوت طعم بد مرگ می دهد
پیراهنت کجاست که من پرچم اش کنم
فریاد زده باد !! چرا سر نمی دهی؟
تا با ترانه های وطن مدغم اش کنم ...
... ما با تو ایم بیشتر از هر کسی که هست
مردانه یک حماسه دیگر بساز ُ مرد
این دستهای ماست که یک مشت می شوند
مشتی برای ضریه آخر بساز ُ مرد
م. اسکله
******************************
این سرزمین شده من و مای نمایشی
کت بسته ، مست حال و هوای نمایشی
جمهوری ستم ، خفقان ، دولت ترور
مفهوم دادگاه : بنای نمایشی
قصه ادامه دارد و تکرار می شود....
57 .... شاه و گدای نمایشی
آزادی ، انقلاب همه شاهد تواند :
ای کشور مجسمه های نمایشی .
بازار داغ خوشه شانه _ به قیمت
گمنام کردن شهدای نمایشی
تهدید فکر ، حبس قلم ، شستشوی مغز
تبلیغ اتتظار و دعای نمایشی
" اینجا به جرم خواستن صبح راستین "
می بارد ابر ابر بلای نمایشی
این جا خدا بهانه خوبی است تا شویم
محکون ناگزیر خدای نمایشی
بیچاره نسل بعد و من و تو در این وسط
قربای معامله های نمایشی /.
م اسکله

این حسین کیست ؟ که عالم همه دیوانه اوست
این حسین چیست ؟ که دنیا همه پروانه اوست ....
**********************************
ومن تفاله یک انقلاب مصنوعی
دچارنعشه گی قرص خواب مصنوعی
شب و سیاهی ممتد دروغ های قشنگ
همه نتیجه آن انتخاب مصنوعی
و بعد کشتن خورشید در مقابل من
بدل شده به بتی آفتاب مصنوعی
چه دسته های گلی را به آب بخشیدند
به حیله صلوات و گلاب مصنوعی
و بعد شهر مرا با سپاه پر کردند
برای ختم سئوال و جواب مصنوعی
بگو بگو چه کسی را قصاص باید کرد ؟
سر نوشتن متن کتاب مصنوعی ...
***
وبال گردن من شد بهار مصنوعی
و بال پر زدنم گشت دار مصنوعی
1357 تا امروز
خیال زندگی و انتظار مصنوعی
ندیدن و نشنیدن و در مقابل هم
خیانت و خفقان اختیار مصنوعی
و جمعه های ریا ، پاتق ربا خواران
خطابه های سیاست مدار مصنوعی
در این وسط چه به روز من و تو می آ ید
به دست رهبری و شهردار مصنوعی
****
و من تفاله یک اشتباه سخت و بزرگ
و پا گرفته این روز گار مصنوعی /.
م. اسکله


باورم نمیشود ، کی کسی شنیده است زیر خام گم شوند قله های استوار
امروز از ساعت 9:00 صبح پیکر دکتر قیصر امین پور از مقابل خانه شاعران ایران تشییع شد .
جمعتی کثیر ، حدود چندین هزار نفر در آن محل گرد آمده بودند تا برای آخرین بار با قیصر خداحافظی کنند .
آقایانی چون خاتمی ، اقتخاری ، استاد شفیعی کدکنی و خانواده آن عزیز از دست رقته و .......... دوستاران شعر و ادب ایران زمین ؛ بعد از تشییع دکتر قیصر امین پور و انتقال ایشان به بهشت زهرا پدر بزرگوار ایشان طی تصمیمی که اتخاذ نموده بودند او را بعد از تشریفات و سیستم اداری به زادگاه خود یعنی به گتوند شهرستان دزفول انتقال بدهند و همچنین این تصمیم گرفته شده که با مخالفت جمع کثیری از دانشجویان و اساتید دانشگاه تهران که دکتر قیصر امین پور متعلق به تمام ایران است و تنها متعلق به خانواده ایشان نیست ، مواجح بود که بعد از گفتمان خانواده دکتر قیصر امین پور و اساتید دانشگاه این اختلاف نظر نیز از بین رفت و تصمیم گرفته شده جدی گردید . جای چند گلایه نیز هست که باید به آن اشاره کنم : اول اینکه سیستم و یا تشریفاتی که برای مراسم دکتر قیصر امین پور گرفته شده بود خیلی ساده و در خور این شاعر بزرگ و توانا ی کشور ایران نبود . دوم اینکه آیا ما ایرانیان و دوستاران شعر باید استادانی چون منزوی ، دکتر قیصر امین پور و ...... را باید از دست بدهیم تا نامی از ایشان برده و یا اشک و لبخندی برای ایشان ریخته یا زده شود و یا باید انتظار چنین روزهایی کشیده شود تا ما در کنار بعضی ها خود را پشت نام این اساتید پنهان کنیم ؟ و سوم اینکه : همان طور که در بالا اشاره شد ، دکتر قیصر امین پور متعلق به تمام ایران و تمام قشر و مردم است ! زیرا در این میان و در میان مردم چشمم به آقای احمد باطبی زندانی سیاسی جریان 18 تیر 78 ( که در مرخصی به سر می برد و در یک نشریه مشغول به کار است ) می خورد ؛ چرا باید به ایشان اجازه ورود به خانه شاعران و دانشگاه تهران داده نشد و چرا اصلا با ایشان در آن محل رفتاری ضد اخلاقی شد ؟ به گفته خود ایشان آقای باطبی : دکتر قیصر امین پور هم متعلق به شما ( رژیم حوزوی ) و هم متعلق به ما ( دموکراسی خواه و آزادی خواهان ) میباشد و در کل متعلق به تمام مردم ایران زمین میباشد . آیا این رخداد ها روح استاد دکتر قیصر امین پور را غمگین نمیکند ؟؟
از گلایه اگر بگذریم از دل آزاری که همیشه در حال رخ دادن است که نمیتوان گذشت !!!! و باید بگویم که قیصر شعر ایران را روزگار پیر نکرد درد روزگار پیر کرد و تا اینکه در چنین روزی این اتفاق تلخ را مشاهده کردیم .
خلاصه : ای ایران ای ایرانی و ای شاعران ایرانی و دوستاران شعر و ادب ؛ بار دیگر باید شاعری را به دست باد ها بسپاریم ؛ به دست روزگاری که به دنبال خط زدن به نام بزرگ مردانی چون دکتر قیصر امین پور و .... از ذهن من و شماها است . بعد از 2 یا 3 ماه ایشان نیز به منزوی هایی تبدیل خواهد شد که روز به روز این بحران در حال وسیع شدن است . گزارشی از امروز که نوشتم را باید خود بودید و می دیدید . در آخر فکر میکنم این 2 بیت کافی باشد :
در این زمانه بی های و هوی لال پرست خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند به روی هرزه علف های باغ کال پرست ......
م. اسکله
نشسته ایم و همه گاه گاه می خندیم
همه به زشترین اشتباه می خندیم
به زندگی ، به چپ و راست ، خواه یا ناخواه
به روزگار ؛ سپید و سیاه می خندیم
و گاه از سر لطف زیاد – آهسته
به فقر های سر چار راه می خندیم
اگر چه پوستمان کنده میشود ؛ اما ...
... نه ، پوست کنده به این اصطلاح می خندیم
به این شرایط محکوم بی برو برگرد
به حکم صادره از دادگاه می خندیم
هنوز هم که هنوز است ، چشم بسته و منگ
به سرنوشت رقم خورده ، آه می خندیم
کمی به آنچه شده ، دست میزنیم و سپس
همه به آری مان قاه !! گاه !! می خندیم .
■■■
نه اتفاق قشنگی است ، درد مشترک است .
اگر به تلخترین اشتباه م ی خ ن د ی م !؟ /.
************************
یادیمداردی دیئردین
سن منیم دونیامسین
ایندی کی بئله دیر
هر یرده اولسان
دونیا
واریوخینان سنین
باشووین تصدقی/.
من به دنیا چه کار دارم هی
اصلا این جا چه کار دارم هی
سهم بیداری ام شده کابوس
من به رویا چه کار دارم هی
صخره با من تناسبی دارد
من به دریا چه کار دارم هی
میتوانی امید من باشی
بر من گم شده وطن باشی
میتوانی ؟ عزیز کار تو نیست
نه برو موقع بهار تو نیست
فکر کن ساده هست دل کندن
از همان لحظه تا ابد بی من ....
.....بی تو سخت است سخت میدانم
چاره نیست باز می مانم .
حال روزم سگی است ، خرد و خراب
من به فردا چه کار دارم هی
من برای دلم غزل واندم
با شما ها چه کار دارم هی
■■■
دستی از دور ذست ، اما کیست ؟؟
با من آیا چه کار دارد هی.....